تبليغاتX
در شب چشمان تو





















در شب چشمان تو

آزاد مثل ...؛

فــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــــــــــاد

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان ایران
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ،

 ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

 

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت21:6توسط کاوه آقایی | |

اصرار

دلخوشی

خستگی

بیاب؛

 که در شتاب به سراسیمگی جاری ام

و اصرار گسیل می شود به قرار دلخوشی

بیاب؛

 که راهِ بهانه گیر سنگ می اندازد

و روشنایی به خاک می ساید

بیاب؛

 که قرار افول می کند تا مرز خستگی

و گناه ، بی خیالی را امتداد می دهد تا

فرامــــــوشی

                                                                                                            

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت20:45توسط کاوه آقایی | |

عبور؛

پاکیزگی؛

قرار؛

بگو، دروازه را بگشایند!؛

بگو، آسمانش را گم کرده است!

نه؛

بگو، ستاره اش سوخته است؛

بگو، دست از شانه ام بکشند

که جاذبه، مجال پرواز نمی دهد

بگو، دروازه را بگشایند

بگو، ستاره اش سوخته است

بگو، پاکیزگی بپاشند

بگو، مهتاب بیاورند

بگو، خورشید بسوزانند

بگو، قرار قسمت کنند

بگو، شب باشد

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت22:28توسط کاوه آقایی | |

خیال؛

سرگردانی در تلاطم آرزو ها؛

خواستن آنچه که بوده و داشتن آنچه که نیست؛

آرامشی که زاده ی ناکجا آباد است انگار؛

در زمان و مکان نمی گنجد؛

پرورده ی ذهن است و به همین نردیکی!؛

سزاوار این بی راهه، گمگشته ای نیست که بی اختیار ، راه را فراموش کرده است؛

تا ندانی کجایی

هیچ راهی پیدا نیست

و ادامه، دشوار

و بازگشت، سخت دشوار تر

که پیدا شدن لازم است؛

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت22:19توسط کاوه آقایی | |

چیلینگ،چیلینگ،چیلینگ!

این در قفلِ!!

این خونه چند تا دیوار داره و پشت هر دیوارش چند تا حصار! روی هر دیوارش میله داره و بین میله ها سیم های خاردار! این همه حفاظت، معلوم نیست باید از ورود جلوگیری کنه یا از خروج؟!

پشت این حلقه های ترسناک یه جاده ست؛ اون ور این جادهه تا چشم کار میکنه خونه ست، کوتاه و بلند،روشن و تاریک،گشاد و تنگ، با پنجره و بی پنجره، با پنجره ها همشون حصار دارن اما بی پنجره ها......صبر کن ببینم.....اونا هم که حصار دارن!!

اون ور جاده تا دلت بخواد دیوارِ و حصارِ و سیم خاردار، واسه پیشگیری، واسه خوش بودن بین این همه آزار، یه عالمه دیوار و حصار و سیم خاردار تا آسه بری آسه بیای که سیمه شاخت نزنه!

خونه ی تو هم همونجاست،کنار خونه ی من، یه کم بزرگترِ اما تنگ تر! با کلی پنجره که دیگه دیده نمیشه! خنده داره....وقتی تمام پنجره ها رو طوری گِل گرفتی که انگار خورشیدُ پنهون کردی! وقتی تمام پنجره هارو با دو، سه لایه خشت و سنگ پوشوندی! دیگه چرا پشت این همه کاه گِل رو حصار کشیدی؟!

خونه ی من .....  از اینجا چقدر خسته و دلگیر دیده میشه؛ از خاکِ مرده ای که سالهاست رو چشم و گوش و در و دیوارِ این شهر پاشیدن، انگار سهم خونه ی من بیشتر از تحمل ستونهاش بوده! از اینجا چقدر غمگین و شکسته دیده میشه!، یه درخت آلبالوی خشک و ترد ، که به جای پیچک های قدیمیِ ظریف و بالارونده، سیم های خاردارِ بی قواره و فرورونده، از ساقه ش بالا رفتن!، نه شاخه ای ، نه برگی، نه پرنده ای!؛ یادمه چه شکوفه ای می دادن وقتی بچه بودم، این درخت و یه درخت گیلاس که چند متر اونورترش بود،درخت من آلبالو بود و گیلاس برای خواهرم. با درخت های دیگه هم کاری نداشتیم، همینطور با گلها و گلدونها؛ یادم نیست، بقیه شون شکوفه و گل می دادن یا نه؟ که اگه اینجوری بوده باشه ، که بوده،ما اصلا دقت نمی کردیم؛ حواسمون پیش درخت های خودمون بود، آخه از همون اول با دست های خودمون این دو تا درخت رو کاشته بودیم و پیش چشم خودمون بزرگ شده بودن.

شکوفه ها رو می گفتم...؛کافی بود یه اشاره ی کوچک به بدن درختم بکنم، یا اینکه یه نسیمِ کوتاه شروع به وزیدن کنه، اون وقت بود که آرزو هامو سوار همین شکوفه ها می کردم تا برن به آینده. اما قبلش باهاشون قرار می ذاشتم که، وقتی بزرگ شدم، فلان جا منتظرتون می مونم، بعدشم فوری یه آرزوی دیگه رو سوار یه شکوفه ی دیگه می کردم که: "کاشکی زودتر بزرگ بشم"؛

نمی دونم چرا وقتی آدما یه کم بزرگتر میشن ، غمگین و دلتنگ میشن و افسوس بچگی ها رو می خورن؟! شاید یه  دلیلش این باشه که وقتی بچه هستن و زورشون به خیلی کارا نمیرسه و دلشون خیلی چیزا می خواد، تند تند آرزو های جور واجور می کنن و آرزو هاشونو سوار همین شکوفه ها میکنن و میگن: "بزار بزرگ بشم....." یا " وقتی بزرگ شدم....." ؛ ولی وقتی بزرگ شدی و دیدی زورِ برآورده کردن خیلی از آرزو ها رو نداری و خیلی از آرزو ها سرِ قرارِ قدیمی، قالت گذاشتن یا یه جایی وسط راه گیر کردن، اون وقتِ که میگی تو بچگی هر چیز که نبود، لااقل دلخوش بودیم به اینکه فعلا زورمون نمیرسه، دلخوش بودیم به اینکه هنوز خیلی بچه ایم برای خیلی از داشتن ها، برای خیلی از خریدن ها، خیلی از بدست آوردن ها؛ " دلخوش بودیم به آرزو هایی که قرار بود بعدا اتفاق بیافته"!

تو بچگی ، تعدادِ امید ها و آرزوها خیلی زیادِ؛ بخاطر همینه که زیاد غصه نمی خوری، فقط شاید یه کم دلتنگ ِ نداشتن ها بشی و عجله داشته باشی، برای اینکه امید داری تو فردا ها همشونو بدست میاری، اما وقتی بزرگ میشی تعداد آرزوهات کم میشه و غصه هات زیاد. دلتنگِ همون دلتنگی ها و دلهره های کم دغدغه و نابِ بچگی میشی!؛

درخت آلبالو رو می گفتم.....

دور تا دورش سیم خاردار، دور تا دورش حصارِ!؛ یادمه تو به من گفتی، دور تا دور خونمو حصار بسازم، تو به من گفتی که" آقا گرگه، شنگول و منگولُ یه لقمشون می کرد، اگه قفل و بست خونه شونُ محکم نمی بستن!؛اصلا خودت واسه خونه ی من حصار ساختی، تمام دیوار ها و حصار های این دور و بر کار خودته! این جاده ی فرعی هم، دست نویسِ درسهای اشتباهِ خودته؛

 جاده ای که، یه عالم ابر داره، یه عالم نور داره. یه عالم چشم داره، یه عالم کور داره!

چقدر شلوغه این جاده!؛ با این نفسی که تازگی ها سهمیه بندی هم شده، چرا همچنان مملو از نفسهای باقی مونده ی روزِ ، این جاده؟!

مثل مرخصی می مونه، انگار از روزت مرخصی گرفتی که چند ساعتی راحت باشی از این همه دیوار و حصار و حلقه های ترسناک؛ غافل از اینکه تو این جاده ی اشتباهی، بیخودی داری عجله میکنی واسه رسیدن به خونه ای که دورتا دورش دیوارِ و حصارِ و سیم های خاردار!؛

این همه عجله فقط به خاطر اینه که، فردا دوباره قرارِ ، راس ساعت درها قفل بشه و سایه ی دیوارها بر پا!، اصلا هم معلوم نیست که این قفل ها، دوباره راس ساعت باز بشه؛ این راس ساعت ها رو بهشون میگن" نظم"؛ ولی همه جا کاربرد نداره!!

وقتی موقع کارهای جدی تر و واجب تر میرسه، واسه معنی کردن و جواب دادنِ بهشون، یه سری کلمه قطار می کنی که:" فعلا کار دارم"......" گرفتارم"..... وقتِ اینجور چیزا رو ندارم"؛

تو شلوغی این جاده، انگار یه دست هست که داره همه رو به اون سمتی که خودش می خواد حرکت می ده، همون دستی که همیشه گفته: " تند باش"... "عجله کن".... "جا نمونی"....." باید بری" و جمله هایی از این قبیل؛ خیلی وقت ها، فرصت فکر کردن، با همین تند باش تند باش ها و دلهره های عجیب و غریب و فشار به سمتی که هرگز نمی شناختمش، ازم گرفته شد؛

ببینم، تو شلوغی این جاده ی فرعی، با این همه انشعاب های اشتباهِ موازی، هدف رو کجا پنهون کردی؟

تقصیر تو نیست، شاید این همه دیوار و حصار و سیم خاردار کار تو نباشه!!!

شاید همشون رو خودم کشیده باشم، همون وقتی که داشتم گول می خوردم، یا همون وقتی که می ترسیدم از اینکه گول بخورم!!؛

اگه حتی همه ی این دیوار ها و حصار ها رو تو ساخته باشی، باز هم تقصیر تو نیست!، تقصیر از منه، از من که باورشون کردم.

راستی، کلید این قفل هم دست خودم بود، نمی دونم چرا بازش نمی کردم؟! نمی دونم چرا تا راس ساعت منتظر می مونم و بعد از شرِ این دیوار ها خلاص میشم. ولی قول میدم فردا.......نه...، یادم نبود!، فردا هم نمیشه، باید تا راس ساعت اینجا باشم، آخه کار دارم، فکر کنم هفته ی دیگه خوب باشه؛... نه!، شاید ماه دیگه..........سال دیگه..........قرن دیگه.........شاید هزاره ی چهارم!!!

آذر-دی

   87

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت14:52توسط کاوه آقایی | |

داغی از دیدار
دامان در
دیده ای درد آشنا
دیوانه پوش
دردانه آجین بر
از سفر می گفت؛
بامدادی بی گمان
ابری تر از مرداد
کینه اش جولانگه
جولانِ داغستان
داغدارِ
تنگه ی
مستانِ بی هستان
از سفر می گفت؛
کولی ی کوشیده اما
تن نپوشیده
گرم و عریان
بر فرازِ باد
نیمی از پاییز آبستن
نیمی از مرداد
از سفر می گفت؛
روزگارش
هاله ای موهوم و تابیده
سخت شوریده
شوره زاری تشنگی دیده
تشنه ای خورشید بوییده
از سفر می گفت
از سفر می گفت
آبان۸۳

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت9:1توسط کاوه آقایی | |

هیچ کس با من نیست
اولین واژه ی تنها ماندن
تنهایی ست!؛
عمق این واژه درون نفسم می ماند
و دلم می گیرد
چه کسی می داند؟؛
چه کسی می داند
که غریبانه ترین قدمتِ این واژه کجاست؟؛
روی برگرداندن حوا شاید
از نگاه آدم
وقتی آدم دل داشت
و دل وامانده
سخت،ناچار و دچارِِ دل حوایش بود؛
چه کسی می داند
روی برگرداندن حوا شاید
ابرها در راه و
گندمک ها در باد
و رها کردن دستش وقتی
اولین سیب
اُفتــــــــــــــــــــــاد................؛
....................
........

زمستان86

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت9:8توسط کاوه آقایی | |

و آیا در همین ساعت

کسی هم هست در یادم؟؛

کسی آنسوی خواب پنجره

آنسوی بغض شب

تپیده در دلش، نمناکی فریاد؟؛

کسی می روبد از بام غبارآلوده ی سینه

تمام شعر هایی که سیاه است وپر از بیداد؟

...و این زردشتِ من آیا...

رهانده خواب را از سر؟؛

و خالی می کند بغض قلم را بر سر دفتر؟؛

و آیا در همین مهتاب

کسی هم می نگارد نام من را بر خم شیشه؟؛

کسی فال مرا می خواند از حافظ؟؛

در آشوبِ حیاتِ دود

کسی در خاطرات بی کسی هایش

به یادم

شاد خواهد بود؟؛

نمی دانم کسی می خواند این آواز؟؛

کسی می پوید این راه پر از نفرین؟؛

و یا در کوله باری

هست آیا نام من بی رونق و دلتنگ؟؛

نمی دانم کسی می گویدم

بی رحم؟؛

کسی می خواندم

دلسنگ؟؛

نمی دانم

نمی دانم

مرداد 1381

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت9:53توسط کاوه آقایی | |

چه باغ بزرگی!؛

چقدر درخت!

این همه برگ، چند ساله که اینجا جمع شده؟؛

من اینجام

آهای.......کجایی؟؛

پشت کدوم درخت پنهون شدی؟

بیا بیرون..... من اینجا می ترسم

بیا بیرون ، هم سردِ، هم تاریک.........؛

این جمله ها، تو زمینِ برگ ریز و آسمونِ ستاره پوش،ته مونده ی ادبیاتِ فراموش شدم بود،وقتی هیچ بارونی نمی بارید. جمله هایی که پشت سر هم تکرارشون می کردم؛ توی یه باغ بزرگ که بیشتر درخت هاش سرما خورده بودن و با پاییز کلنجار می رفتن که:-چند روزی بیشتر فرصت بده تا برگ ریزون؛

هوا امسال زودتر سرد شده،عادت که کردیم ، خبرت می کنیم،ناغافل برگ ریزون نکنی، که ناغافلی از سرما بد ترِ!؛

اون درخت هایی هم که محکم تر بودن و قلدر تر، اصلا با پاییز حرف نمی زدن،یا مدت ها بود که برگ هاشونو ریخته بودن و اخم هارو گره کرده به افق خیره شده بودن، یا همه ی برگ هاشونو شق و رق نگه داشته بودن.این درخت ها رو قبلا هم دیده بودم، زمستون قبل، وقتی اون همه برف اومده بود و بین اون همه ردپا تنها مونده بودم، بین اونهمه آدم، آدمهایی که باید تو کوله بار های تازه و خالی شون امید می ریختم؛

کفپوش های طلایی باغ زیر پام صدا نمی کرد.یا من بی وزن شده بودم یا اونها مقاوم،یا من تو رویای اونها بودم یا اونها تو خیالِ من؛

باز هم تکرار کردم

بیا بیرون، هم سردِ هم تاریک.....؛

می دونی که از تاریکی نمی ترسم، سرما هم درمون داره، مثل گرما نیست که کلافه م کنه

بیا بیرون، من از تنهایی می ترسم، از تنهایی؛

پشت کدوم درختی، کجایی؟؛

بازی نیست، معما نیست که خوشم بیاد و پشت همه درخت ها رو بگردم؛

اگه به این خیالی که برم و دوباره برگردم......من راه برگشت رو بلد نیستم........؛

یکهو می بینی از بهار سر در میارم،جایی که بوی فحل فراگیر میشه!؛

بیا بیرون

من رفتنی نیستم، یعنی این قسم خطا ها رو دیگه تکرار نمی کنم؛

جخ پیش خودت فکر کردی خیلی باید راه برم و جاده ببینم، نه؟؛

بیا بیرون، من خسته ام، کوفته ام، آشفته ام...

از دوردورا اومدم، از دور دورا!؛

از پشت سرما اومدم، از لابلای گرما، چند سالی تو خاک و خلِ کویر، حبس برف کشیدم و تنها دلخوشیم ، آبشارِ سنگینِ نگاه تو بود که از عمق چشمهای پف کردت جاری می شد و صورت کشیدت رو جا می گذاشت و بعد هم از روی سینه هات عبور می کرد و سینه م رو می شکافت؛

چند سالی هم تو زمهریرِ خواستن یا نخواستن، کاسه ی چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم و ژولیده پولیده، حسرت بود که هوار میشد رو سرم تو حضیضی که مردابش داشت، تمام نفس هامو می بلعید، داشت تمومم می کرد؛

چند سالی هم بینابین، قبیله بود که می دیدم ، می ترسیدم و فرار می کردم، بازم از تنهایی، با اون همه آدم، با اون همه قبیله!؛

چرا اینجا؟ چرا بین این همه درخت؟ قبول نیست، من نمی تونم پشت همه ی درخت ها رو بگردم، تازه من خسته ام، پیر شدم، جون ندارم، نه اینکه پیر شده باشم، خستگی ، بی حوصله م کرده!؛

گفتم که، معمای خوبی نیست،.........بیا بیرون؛

تا سه میشمرم، بیا بیرون

1........

2........

...کاشکی خونمون بغل داشت......؛

کاشکی خونمون بغل داشت تا هیچ وقت از خونه بیرون نمی اومدم که تو این باغ و بین این همه درخت  دنبال تو بگردم؛

کاش خسته نبودم، یعنی کاش خودمو خسته نمی کردم

کجایی؟؛

دفترچه ی مشقمو با خودم آوردم، بجز اون اولاش که با مداد نوشته بودم، بقیه ش راستِ راستِ، همه شو خودم نوشتم، وقتی تو نبودی، چند تا از اون اولی ها رو پاک کردم و درست کردم ولی بقیه ش رو با خودکار نوشتم، هر چند تا که غلط بگیری قبول می کنم، فقط نمره مو به کسی نگو، بزار خستگیم در بره، دوباره امتحان بگیر؛

بیا بیرون؛

بیشتر از این اگه حرف بزنم ، تموم می شم و دیگه به درد نمی خورم!؛

اون وقته که قبل از این که تو چیزی بفهمی ، ناغافل می زارم می رم؛

نا غافلی ، بد تر از سرماست.بدتر از سرمایی که من کشیدم؛

تا سه می شمرم بیا بیرون

1.........

2........

 

پاییز 87

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت22:26توسط کاوه آقایی | |

بازم همون پنجره. همون آسمون و همون غروب، همون درخت کاج و همون ستاره.......؛ انگار از دیروز تا حالا همه چیز دست نخورده مونده!؛

ساعت چندِ؟؛

-هفده و بیست و پنج دقیقه؛

چقدر زود گذشت، انگار همین چند دقیقه پیش از خواب بیدار شدم؛

دیروز سرم به نوشتن گرم بود که چشمم افتاد به دستکشهای کوچولو و قرمزش؛ یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار دستم به کلید برق رسیده بود، چه ذوقی کرده بودم....!؛

از خاطرات بچگی، همیشه چند روزش مثل خورشید برام روشنه و مثل برف برق می زنه، اینم یکی از اون روزها بود، چقدر زود گذشت؛

قدم چقدر بود؟؛

بزار اندازه بگیرم؛ 109 سانتیمتر، تازه با کشیده شدن دستام و بلند شدن روی پنجه؛

ساعت چندِ؟؛

هفده و سی و چهار دقیقه؛

من همون آدم دوازده دقیقه قبلم؟؛

اگه با گذشتن زمان، این همه تفاوت بوجود اومده و کلمه ها جا باز کردن و معنی جای شعار های تکراریِ هزار بار شنیده شده رو گرفته و دیگه خوب می فهمم که مو تو آسیاب سفید نکردن یعنی چی و ........؛

پس چرا این پنجره همیشه همینجوری می مونه؟؛

همین غروب و همون آسمون

همین کاج و همـــــون ستاره

یادمه واسه یه مدت طولانی تو یه اطاق بودم که دوازده تا پنجره داشت و برای من هر پنجره در انحصار فکر کردن به یه موضوع خاص بود و این من بودم که مشخص می کردم که پشت هر پنجره چه چیزی رو ببینم؛

یکی غمگین، یکی شاد، یکی گذشته و یکی آینده.......؛

یه پنجره هم بود که هیچ وقت نتونستم از پشت قابش چیزی رو ببینم، هیچ چیز نداشت، حتی نتونسته بودم براش اسمی بزارم؛

شاید این پنجره هم همونطوری باشه و من نتونم تغییرات پشتش رو از اینطرف قابش تماشا کنم؛

شاید چون دوسش ندارم، اسمی نداره!؛ و چون اسمی نداره و دوسشم ندارم تا حالا از پشتش به هزار تا موضوع فکر کردم که تمامش منتهی شده به خلاصی از دستش!؛

داشتم دستای کوچولو شو می گفتم؟

وقتی با اون کلمات بریده بریده با من حرف می زنه، حس می کنم چه دنیای کوچولو و ناشناخته ای داره و چقدر دنیاش مهربون و دوست داشتنیِِ

نمی دونم شاید هم دنیاش خیلی بزرگِ

یادت نیست؟؛

یادت نیست وقتی 109سانتیمتر بودی، تازه با دست های دراز شده ، اونم وقتی رو پنجه کشیده می شدی، به چی فکر می کردی؟؛

یادت نیست؟؛

شاید به خاطر بزرگی دنیای اون وقت هاست که الان تو ذهنم نیست؛

آره دیگه، دنیات وقتی کوچک می شه ، گرفتار و گرفتار تر می شی!؛

یعنی گرفتاری واسه ذهن کوچکِ، مناسب با دنیای کوچک. خوب که فکر می کنم می بینم دنیای ناشناختش می تونه چقدر بزرگ باشه!؛

خوش به حال اونایی که دنیاشونو بزرگ نگه داشتن. خوش به حال اونایی که حرف های قلمبه سلمبه نمی زنن یعنی اصلا این قسم حرف ها رو حفظ نکردن واسه تکرار؛

ساعت چندِ؟؛

بیست و شش ساعت گذشته!!؛

چقدر زود!!؛

اصلا چقدر زود گذشت که به موندن پشت این پنجره رسیدم. هنوزم خیلی زودِ که بفهمم موندن پشت این پنجره هم خیلی زود داره میگذره؛

ساعت چندِ؟؛

نوزده و بیست دقیقه؛

بازم همون پنجره

همون آسمون و همون غروب

همون درخت کاج و همون ستاره

۸۷

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت11:4توسط کاوه آقایی | |